خرید بک لینک
صبح یکی از روزهای دهه نخست آبان ماه 66 ارشد اردوگاه بر سوت مدیریتش دمید ودمید. تمام اسرای قاطع سه باشتاب وسرعت از آسایشگاههای ی خود بیرون آمدند . مسئولین غذا بسرعت بسمت دستشویی ها می دویدند تا ظرفهای غذارا بشویند،مسئولین سطلهای ادرار نیز بآرامی وطما نینه بطرف مستراحها برای تخلیه سطل مملوازادرار میرفتند(تمام دقت مسئولبن سطل ادرار بجهت جلوگیری از نریختن ادرار دربین راه بود) مسئول سطل آشغال نیز بنوبه خود بسرعت برای تخلیه آشغالها وسپس شستن سطل عجله داشت . بقیه بچه ها نیز برای شستن دست وصورت ،تجدید وضو و... بسرعت از آسایشگاهها بیرون آمده و برای رتق وفتق امور خود حرکت میکردند . دراین گیر وبیر معلولین وجانبازان وپیر ان اردوگاه گویی هیچ عجله ومسابقه ای برای امورات خود ندارند. نیم ساعتی بیشتر از حضور بچه ها ازهواخوری گذشته بود،با یکی از دوستان در حین قدم زدن مشغول گفت وگو بودم که یکی از دوستان دانش آموز که دیگر برای خود جوانی بلند بالا ومردی شده بود، پریشان ومضطرب بنزدم آمد ،گفت :باشماکاردارم ،از دوستم عذر خواهی کرده وبه حرفهای جوان سراپا گوش شدم .با تشویش خاطردرحالیکه بغض گلویش را می فشرد صح

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 8:25

به تنهایی شروع به قدم زدن کردم ،طول اردوگاه را چندین بار طی کردم ،اتفاق پیش آورده را بررسی می کردم ،یادم از یکی دو ماه پیش افتاد که «سید صدر الدین آسیابان» -سرباز شیرازی- بدلیل اعتراض شدیدش بد جوری مورد ضرب وشتم عراقی ها قرار گرفته بود ،وقتی در غروب دل گزای آن روزاسارت دم دمه های داخل باش بتنهایی در لابلای سیصد وهفتادو چند نفراسیرقا طع 3 قدم میزد خودم را بدور از چشم نامحرمان به آو رسانده و درحالیکه شانه به شانه اش می رفتم گفتم آقاسید،درودبرغیرتت ،درتاریخ ما اکثر اعتراضات توسط سادات آغازشده . زیر چشمی مرا نگاهی کرد واز من دور شد. فرهاد،ناصر،سید ابوالفضل ،آقا ولی ا... ،محمود آقا میری ،آقا شمس ا... وخیلی های دیگر دقایقی مرا همراهی می کردند وصحبتهای مختصری بین ما ردو بدل می شد واز هم جدامی شدیم. حرکتی شروع شده بود،خنده را بر لبان اکثر دوستان میشد دید . می توان ادعا کرد که صحبت خیلی از بچه ها حول وحوش اتفاق ساعتی پیش بود. بعضا نگران آینده ی این قضیه هم بودند. صدای ممتد سوت ارشد اردوگاه همه ی بچه هارادرجای خود میخکوب کرد. ستوان سامی(آزادبابا)- معمولا بعد از احترام بچه ها به او ،می گفت:آزاد ب

برچسب: نویسنده: نوید موسوی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 8:24

من اناری را می کنم دانه به دل می گویم کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود ... « مرحوم سهراب» آنروز تعدادی انار در بین کل بچه های اردوگاه توزیع شده بود . شاید مقارن شب یلدای سال 66 بود . بگمانم به هر دونفر یک چهارم اناری رسیده بود. من واسماعیل مهدوی شریک همان یک چهارم انار بودیم. قطعه انار را دردست گرفته ودانه ای من جدا کرده ودردهان گذاشته وحبه ای آقا اسماعیل نوش جان می کرد. در خوردن انار حتی به دانه های خراب وکندیده هم رحم نمی کردیم با ولع تمام آنها را خوردیم. عجب انار خوشمزه وبابرکتی بنظر آمد. دراسارت هرچیزی مصداق ضرب المثل ( در بیابان کفش کهنه هم نعمتی ست)عین الیقین بود.

برچسب: یلدایی عروس,یلدایی,یلدایی دیگر, نویسنده: نوید موسوی تاريخ: سه شنبه 7 دی 1395 ساعت: 8:24

صفحه بندی